بازگشت به صفحه اصلی
بازگشت به صفحه اصلی
آرشیو ماهانه روزنوشت ؛ November 2006
خوب اینم از کنکور!
یکشنبه، ۵ آذرماه ۱۳۸۵
- تقریبا راحت شدم (این که می‌گم تقریبا دلیل دارد بالام جان!) یادمه توی همین وبلاگ، وقتی کنکور آزاد رو دادم (دو سه سال پیش که بعدش کاردانی کامپیوتر قبول شدم و اینا)، اومدم نوشتم آخییییییش!! اینم یه آخیش دیگه. می‌تونم بگم کنکور رو تقریبا خوب دادم، چون آسون بود! و در نتیجه همه خوب دادند به گمانم. دوستانی که توی کنکور کاردانی به کارشناسی آزاد رشته کامپیوتر (نرم‌افزار) شرکت کردند، اگه توضیح خاصی داشتند تو کامنت‌ها بگن. حالا دیگه وقتم کاملا آزاده تا نتایجش بیاد، حدودای اواسط دی اعلام می‌شه نتایج. خب این از این.
- دوستان گرافیستی که می‌تونن تو یه پروژه طراحی سایت انگلیسی ساده کمک کنند به من یک ایمیل بزنند. (فقط برای طرح گرافیکی و صدالبته توش پول هم هست!)
- یکی از دوستان دنبال آهنگ تیتراژ کارتون بچه‌های آلپ (آنت و لوسین) میگرده، کی داره احیانا؟
- راستی این وبلاگ هم دیگه از این به بعد سریع‌تر و مفید‌تر به روز می‌شه، می‌گی نه!؟ ببین پس!
دوشنبه، ۲۹ آبانماه ۱۳۸۵
خب الان که دارم این متن رو می نویسم فقط چند روز، حدودا چهار پنج روز (و دقیقش چهار روز!!) به کنکور بیشتر فرصت نمونده. اوضاع عمومی‌ها چندان جالب نیست، توی اختصاصی‌ها که وضع بدتر. من یادمه کلی وقت گذاشته بودم واسه «ذخیره بازیابی» ولی وقتی خواستم دوره‌اش رو شروع کنم دیدم تقریبا هیچیش یادم نیست. به هر حال همون طور که حاج وحید می‌گه؛ اگه یک هفته‌ی آخر رو دوره نکنی، انگار که هیچی نخوندی. ببینیم بعد از کنکور چه بلایی می‌خواد سر اینجا بیاد! (راستی دو تا فیلم تقاطع و ابراهیم‌خلیل‌ا... رو هم دیدم، یه جورایی کنکور هم نتونست باعث شه سینما نرم! البته این هفته رو دیگه به احترام آقا کنکوره، رفتن به سینما رو ممنوع کردم!)
زندگی کتاب‌خونه‌ایی!!
شنبه، ۱۳ آبانماه ۱۳۸۵
راستش یه مدتیه که روزا می‌رم کتاب‌خونه و درس می‌خونم. اصولا من زیاد اهل کتاب‌خونه رفتن نبودم و اعتقاد داشتم که واسم تو خونه و کتاب‌خونه فرق نداره ولی کم‌کم دارم حس می‌کنم که خیلی فرق داره و تو کتاب‌خونه خیلی بیشتر می‌شه بهره‌برداری کرد! می‌خواستم بگم که کتاب‌خونه هم واسه خودش یه جامعه کوچیک باحاله با آدم‌های جالب. آدم‌هایی که هر روز می‌بینیشون، درس خوندنشون، اتفاقایی که می‌افته و ... پیشنهاد می‌کنم یک دوره زندگی کتاب‌خونه‌ایی رو تجربه کنید.
هفته‌ی پیش هم فیلم «م مثل مادر» رو دیدم، انصافا فیلم جالبی بود. بغل دست من یه خانواده سه نفری نشسته بودن (یه مامان و یه بابا و یه بچه کوچولو) بچه‌شون که یه بند حرف می‌زد و مامان باباشم عین خیالشون نبود که بابا سینمایی گفتن، سکوتی گفتن، فرهنگی گفتن! خود مامانه هم که بنده خدا تو قسمت‌های حساس فیلم، داشت از دست می‌رفت، شانس آورد که غش نکرد! یه چیز دیگه هم می‌خواستم بگم؛ ببینم مگه سینما جای چیپس و پفک خوردنه!؟ اون‌ها رو تو پارک هم می‌شه خورد. البته خوب به یه‌سری افراد که واقعا برای فیلم دیدن نیومدن، نمی‌شه خورده گرفت ;) وقتی تو سینما چیپس می‌خورین، بدونید صدای قرش‌قرشش بغلی‌تونو کلافه می‌کنه. بابا باور کنید، تو سینما باید سکوت حکم‌فرما باشه! فک کن، صدای له شدن چیپس زیر دندونای بغل‌دستیت در یک لحظه‌ی حساس فیلم.