بازگشت به صفحه اصلی
بازگشت به صفحه اصلی
آرشیو ماهانه روزنوشت ؛ April 2006
یک پنج‌شنبه‌ی دوست داشتنی!
پنجشنبه، ۷ اردیبهشتماه ۱۳۸۵
خب امروز بالاخره بعد از کلی روزهای ...، یک روز خوب و دوست‌داشتنی بود برام. یک پنج‌شنبه باحال و خوشحال‌کننده. علت خوشحالیم رو هم طبق معمول نمی‌گم. خلاصه امیر جان خیالت راحت! مشکلی نیست ... توی این هفته‌ایی هم که گذشت یک فروند دعوا (شما بخوانید دعوای لفظی) با یکی از راننده‌های خط رودهن تهران در دانشگاه داشتم. حوصله توضیح ماجرا رو ندارم ولی همین‌قدر بدونید که حاجیتون کم نیاورد! (آره جون خودت!) البته از دید من هنوز ماجرا تموم نشده. راستی یه چیزی سر این دعوا فهمیدم که چقدر دانشجوهای رودهن بی‌بخارن. خیلی‌ها ... نمی‌دونم همه‌جا همین‌طور شده یا فقط ما این طوری هستیم؟! اگه هوا خوب باشه فردا با بچه‌های یونی می‌خواهیم بریم سد.
یکشنبه، ۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۵
«یک تکه نان» و «هوو» رو هم دیدم در این مدت. هوو که به شدت مزخرف بود. یک تکه نان هم همون‌طور که مشخص بود و هست، تو مایه‌های معناگرایی و اینها بود. فعلا جالب‌ترین فیلم این‌دوره همون «زیر درخت هلو» بود و هست. دیروز یه جایی بود که کلی موارد جالب دیدم. حالا اگه هفته‌ی دیگه دیدم که قضیه اوکی هست، می‌گم که چی دیدم و اینها! ما یه استاد پایگاه داده داریم که بعضی وقت‌ها می‌گه، فهمیدین چی شد؟! بعد می‌گه من خودم هم نفهمیدم چی‌شد، چه برسه به شما! این جمله‌ی آخر هم تو همین مایه‌ها بود ... زیاد جدی نگیرید.
پنجشنبه، ۳۱ فروردینماه ۱۳۸۵
چند روزی بود سرم به رمان و این‌ها گرم بود و کمتر فکر و خیال، ولی دوباره برگشته‌ام به حال سابق. تو این اوضاع و احوالات که هستم، وقتی یکی یه کاری انجام می‌ده، پیش خودم می‌گم این‌ها هم عجب دل خوشی دارندها. دل خوش، سیری چند!؟ کوه این هفته هم کنسل شد. آرش جون حالشوو ببر. بعضی مواقع و از ترس(!) تمام شدن غذا، می‌رم (یا می‌ریم) سلف کشاورزی. (آره آقا جون، من غذاهای دانشگاه رو می‌خورم و اصلا هم تی‌تیش‌مامانی نیستم، ضمنا عاشق قیمه‌های دانشگاه هم هستم، حتی اگه پا بده دو تا هم می‌خورم! بسه؟) انصافا خیلی راحت می‌شه تفاوت فرهنگ رو مشاهده کرد. قصد توهین یا جسارت به بچه‌های خوب کشاورزی رو ندارم ولی شما هم اگه یه سر بیایید اونجا متوجه می‌شین. دود سیگار، نعره‌های عجیب و غریب، شوخی‌های عشایری، شوخی‌های دستی! (روم به دیوار) و ... البته بچه‌های خودمون یک سری دلیل من‌در‌آوردی هم برای این امر می‌گن ولی من نمی‌گم به شما. راستی رفتم کتابخونه دانشگاه به دنبال بامداد خمار! ولی موجود نبود.
رحیم، مادرش، محبوب و بصیرالملک!
شنبه، ۲۶ فروردینماه ۱۳۸۵
دیشب حدود ساعت یک و خورده‌ایی بود که پانصد و هفتاد و ششمین صفحه از رمان «شب سراب» را هم خوندم و به قولی تمامش کردم! فک کنم حدود یک هفته طول کشید خوندنش. کلا رمان جالبی بود. حالا باید «بامداد خمار» را بخونم. رمانی که این شب سراب در واقع پاسخ به آن، بوده است و من باید اول آن را می‌خوندم. علی‌الحساب نظرم رو بگم برای کسانی که خونده‌اند این رمان را؛ «رحیم» هر چند اوایل پسر خوبی بود ولی به نظرم هر چه به سرش آمد، حقش بود. به نظرم خیلی پررو شده بود. «محبوب» هم با این‌که چند تا سوتی داده بود (مثلا همون قضیه سقط و اینکه آخرش هم معلوم نشد علت دقیقش چه بود و ...) ولی در کل به دلم بیشتر نشست تا این رحیم! نمی‌دونم چطور بود که اواخر داستان تقریبا از رحیم بدم آمده بود و طرفدار محبوب شده بودم، محبوب مظلوم. دوست داشتم حال رحیم گرفته شود، که شد. مادر رحیم هم به نظرم ام‌الفساد بود و هر آتشی که در آن خانه به پا می‌شد، یک جورایی هم ربطی به این پیرزن داشت، مادرشوهر بود دیگه. راستی نفهمیدیم بالاخره چه بر سرش آمد!! همین‌طور نفهمیدم چه بر سر فرش فروش (اوستای قبلی رحیم) آمده بود. راستی هیچ احساسی به شخصیت بصیرالملک (پدر محبوب) نداشتم! در کل خوش گذشت. شما هم اگر این رمان را خوانده‌اید، نظرتان را بنویسید.
این چهارشنبه چه مدلی گذشت؟!
چهارشنبه، ۲۳ فروردینماه ۱۳۸۵
بیداری در ساعت 6 صبح. اتوبوس. پیش به سوی رودهن. 350 تومن کرایه. دو ساعت نشستن سر شبکه 2. قرار کوه برای جمعه‌ی هفته بعد. خوردن دو سه قاشق عدس‌پلوی دانشگاه. پیچوندن درس مهم(!) سیستم عامل. 6 نفری در یک پرشیا. پیش‌به‌سوی آب‌علی. دو سیخ کباب تگری! نوشابه. نون اضافه. صُماغ. ماست. و باز هم نون اضافه. قلیون و 5 نفری که کشیدند. من نه. ایستادگی! جک. عکس‌گرفتن با موبایل. فیلم گرفتن هم. چهار دختر سمت چپ‌مان و کلی تازه کردن قلیون. یک قوری چای و شش فنجان. دو فروند دختر سیگاری دانشگاه در سمت راست. برگشت. پیاده شدن سر دو راهی. سوار شدن در اتوبوس ولوو. نگرفتن کرایه. خواندن ادامه شب سراب. آپ‌دیت وبلاگ. لالا
شب سراب
یکشنبه، ۲۰ فروردینماه ۱۳۸۵
جای‌تان خالی دارم رمان «شب سراب» رو (در جریانید که!؟) می‌خونم. خیلی وقت بود در لیست انتظار بود بنده خدا. خیلی وقت. منتهی هنوز «بامداد خمار» رو نخوندم! یعنی نبود که بخونم. دو سه روزه 200 صفحه‌اش رو خوندم. حدود یک سومش را یعنی. راستی این روزها رفقا سخت برای کنکور می‌خونند. مشغولند انصافا، من هم. این رمان که تموم بشه، کلی مورد دیگه هست که باید خونده بشه. دیشب هم (باز) جای‌تان خالی سینما بودم، «ازدواج به سبک ایرانی»، جالب بود، خنده‌دار هم. با بازی داریوش ارجمند کلی حال کردم! راستی از کامنت‌های دوستان برای نوشته‌ی قبلی هم ممنون.
برای این وبلاگ بنگارید!
پنجشنبه، ۱۷ فروردینماه ۱۳۸۵
قصد داشتم اول سالی یک حالی به این وبلاگ بدم و تیریپشو عوض کنم. هم شکل و شمایل و هم تا حدی نحوه‌ی کارکردشو ... یه مواردی هم توی ذهنم هست. اما کو دل و دماغ(!)؟! اما از دوستان و یاوران قدیمی و همیشگی (شبیه جمله‌های این مجریان تلویزیونی نشد!؟) این وبلاگ میخواهم که اگر پیشنهاد جالبی برای بهتر شدن وبلاگ دارند، دریغ نکنند. انتقادات و کلا هرگونه نظرات شما برایم مهم است، باور کنید. پس معطل نکنید و کامنت بگذارید. به‌خصوص که کامنت گذاشتن برای این پست از خوردن یک لیوان نوشابه‌ی گازدار هم راحت‌تر شده است. (با کلیک بر روی عبارت نظرات، همان موقع و بدون منتظر ماندن می‌توانید نظرات دیگران را بخوانید و خودتان هم فرتی! پیشنهاد، انتقاد یا هر مورد دیگری را در مورد این وبلاگ و صاحبش!! ثبت کنید. نظرات غیرمرتبط با موضوع پاک خواهد شد.)
نحسی روز طبیعت
دوشنبه، ۱۴ فروردینماه ۱۳۸۵
خب دیروز همراه خانواده رفته بودیم به دشت و دمن و صحرا، کلا نسبت به پارسال خلوت‌تر بود. جای تک‌تک‌تان خالی، موقع برگشتن و وقتی می‌خواستیم بریم سوار ماشین‌ها بشیم، در اثر افتادن در یک نیمچه چاله، پای راستم چنان پیچ خورد که نگو و نپرس! دقیق حس کردم که مچ پام حدود 180 درجه دور خودش پیچ خورد. البته در خانواده ما مشکل زیادی از نظر پزشکی نیست و چیزی که زیاد ریخته دکتره و همونجا نیمچه معاینه‌ای شدم! خلاصه با هزار بدبختی سوار ماشین شدم و مشکلات شروع شد. احتمال شکستگی هست ولی داداشم می‌گه کوفته شده و عکس‌مکس نمی‌خواد. خیلی به سختی راه می‌رم. خلاصه اینکه با این وضع فردا باید برم دانشگاه. زندگی رو می‌بینید!؟ راستی من اصلا به نحسی روز 13 و این‌ها معتقد نیستم، به نظرم این حرف‌ها «چرتی» بیش نیست، تیتر هم رد گم کنی است. به جان بگور!
آرزوی یک نویسنده جوان
شنبه، ۱۲ فروردینماه ۱۳۸۵
مردی همیشه آرزو داشت نویسنده بزرگی شود. روزی از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ او گفت: آرزو دارم مطلبی بنویسم که در تمام دنیا خوانده شود، مطالبی که مردم با احساسات واقعی نسبت به آن‌ها واکنش نشان دهند، مطالبی که آن‌ها را به فریاد واداشته و غمگین یا خشمگین کند. این شخص هم اکنون در شرکت مایکروسافت نویسنده پیام‌های خطا برای ویندوز و نرم‌افزار های مختلف است.
(اینقدر این متن رو دوست دارم که هر چندبار هم که بذارمش در وبلاگ باز کمه!)