بازگشت به صفحه اصلی
بازگشت به صفحه اصلی
آرشیو ماهانه روزنوشت ؛ August 2005
اسپاگتی در هشت دقیقه
سه شنبه، ۸ شهریورماه ۱۳۸۴
اسپاگتی را هم دیدیم! لامصب سینما پر شده بود. (یاد «کلاه قرمزی و پسرخاله» بخیر) کلی هم خندیدم (البته من کمی، دوستان کلی خندیدند) فیلمش کلا بدون محتوا بود! همان‌جوری می‌شد از اسمش و کارگردانش حدس زد. یه چیزی بود تو مایه‌های «شارلاطان»! پیش خودم فکر می‌کردم «بید مجنون» هم فیلمه، این هم فیلمه. توی این مدت هر هفته رفتیم سینما، هر هفته هم فیلم جدید. هفته‌ی دیگه هم این‌جوری که بوش می‌یاد، باید رفت و «نوک برج» را دید. تا چه پیش آید.
این است زندگی ما
شنبه، ۵ شهریورماه ۱۳۸۴
به اینترنت متصل می‌شوم، اوت‌لوک اکسپرس را می‌گشایم، چک‌میل را می‌زنم. به کارهای دیگرم می‌رسم، باز به اوت‌لوک مراجعه می‌کنم و ایمیل‌های دریافتی را می‌بینم. یک «بابایی» یا «مامانی» از طریق فرم تماس با من، متنی به این شکل ارسال کرده است؛ «لطفا من را با دختران آشنا كنيد» چشم. همینم کم مانده بود که بنگاه «آشنایی شما با دختران» باز کنم. ممنون که تذکر دادید.
تکمیل:
راستی، طرف ایمیلش را هم داده است. دختران دم بخت اگر لازم داشتند، یک ندا بدهند!
پنجشنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۴
شرمنده‌ی همه رفقا، تا به امروز هیچ کالا (یا جنسی را) به این صورت تا دسته (!) در پاچه‌ی ما فرو نکرده بودند، که دیروز کردند. شما مراقب خودتان باشید.
گوگل مسنجر آمد!
چهارشنبه، ۲ شهریورماه ۱۳۸۴
بالاخره گوگل مسنجرش و یا به قول خودش Talk اش را بیرون داد! البته هنوز بتا است. (اصولا گوگل فقط عادت دارد که تند و تند نرم‌افزار‌های جدید رو به صورت بتا بده بیرون و بعد بعیده که به زودی نسخه اصلی رو ارائه بده!) خیلی ساده است ولی همین که گوگل این کار رو شروع کرده، خودش کلیه! بیایید داخل و حالش را ببرید. از اینجا حالش را ببرید.
قدیمی ولی جالب!
یکشنبه، ۳۰ مردادماه ۱۳۸۴
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمههاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه ميبيني؟ واتسون گفت: ميليونها ستاره ميبينم . هلمز گفت: چه نتيجه ميگيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه ميگيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره‌شناسي نتيجه ميگيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در محاذات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد. شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه : چادر ما را دزديده و برده اند ...!
پنجشنبه، ۲۷ مردادماه ۱۳۸۴
از تمام بروبچزی که ایمیل زدند، ممنونم. دمتان حسابی گرم! خدایا این وبلاگ را از ما نگیر.
دیروز هم با چند تا از بروبچ دانشگاه رفته بودیم شمشک. عجب هوا خنک و تووپس بود. زیر یک آبشار. با کلی عکس! اگه حسش بود شاید چند تا از عکس‌ها رو گذاشتم اینجا. راستی خدا خیلی رحم کرد که سالم رسیدیم خونه، خیلی.
جراحی فک و صورت
شنبه، ۲۲ مردادماه ۱۳۸۴
ببینم احیانا کسی از دوستان و یا خدای نکرده از «دشمنان» هست که خودش و یا دور و بری‌هاش سابقه جراحی فک و صورت داشته باشن؟ اگر کسی هست و یا کسی که این کار رو کرده باشه می‌شناسین، لطفا به من یک ایمیل بزنید تا بگم ماجرا چیه! ممنون!
تکمیل:
شب شنبه - سینما فلسطین - نیم‌بها - به‌شدت شلوغ - فیلم «بید مجنون» - دعوا شدن سر بلیط - دادوبی‌داد - تمام شدن بلیط - خالی نبودن حتی یک صندلی در سالن اصلی - سه‌پیچ بودن - گیر دادن - خالی نکردن صحنه - گرفتن بلیط در طبقه بالاش! - یک محیط کوچک - دیدن فیلم - بسی حال بردن!
سالاد فصل
سه شنبه، ۱۸ مردادماه ۱۳۸۴
فیلم «سالاد فصل» را هم دیدیم. بدک نبود، به عبارتی در سطح بقیه فیلم‌هایی بود که اخیرا دیده بودم. ولی رسما و انصافا هیچ‌کدامشان «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» نمی‌شوند. چیز ردیفی بود برای خودش. راستی من شنیدم که انتهای فیلم سالاد فصل، نسبت به جشنواره تغییر کرده، درسته!؟ اگر کسی این فیلم را در جشنواره امسال دیده، لطفا بگه که آخرش چه جوری تموم می‌شه! واسم خیلی جالبه. (البته مستلزم اینه‌که فیلم روی پرده رو هم دیده باشه و فرقشون رو حس(!) کرده باشه) جان عمه‌تان مرتبط با موضوع کامنت بگذارید.
یکشنبه، ۱۶ مردادماه ۱۳۸۴
من هنوز که هنوزه اندر کف این موضوع مانده‌ام که چطور می‌شه که پیج‌رنک سایت یاهو (که برای خودش یلی است) کماکان عدد 9 است! نمی‌دانم برمی‌گردد به لج و لج‌بازی یاهو و گوگل یا مسائل فنی! مسائل فنی بخورد توی سرشون! آخه کت‌وکلفت‌تر و گت‌وگنده‌تر از یاهو هم مگه داریم!؟ یکی نیست بهش بگه که آقای گوگل شما با این کارها، بیشتر خودت را شبیه بابای هاکل‌بری‌فین می‌کنی! نکن این کارها رو ... خوبیت نداره.
تکمیل:
آقایان و خانم‌های محترمه و غیرمحترمه‌ی وبلاگستان، چرا سعی می‌کنید صورت مساله را پاک کنید!؟ دیدم چند جایی در مورد دورزدن فیلتر بلاگ‌رولینگ مطلب نوشتن و غیره! اصلا این کار لزومی نداره. به عبارتی با این کار، فیلترشدن بلاگ‌رولینگ را پذیرفته‌اید. باید کاری کرد که فیلترینگ این سایت مفید برداشته شود. البته داخل پرانتز هم عرض کنم که به نظرم این فیلترینگ این دو سه روزه، موقتی است. خودشون هم نمی‌دونن چه کار دارن می‌کنند. یک خورده! صبر کنیم.
نرمش صبح‌گاهی! ساعت 4ونیم صبح!
چهارشنبه، ۱۲ مردادماه ۱۳۸۴
یک نیست بگه آبت نبود، نونت نبود، ورزش و نرمش صبح‌گاهی ساعت چهار و نیم صبح‌ دیگه چه صیغه‌ایه! ولی کلا خیلی فاز می‌ده. یک هوای دبش (در پارک نزدیک خانه‌مان این مهم روی می‌دهد) به همراه سکوتی ملس و یک تاریکی باحال! حالا من بدو، آهو بدو! البته اون موقع که ما می‌ریم اکثر مردم مشغول کار‌های دیگر هستند! ساعت حدودا 6 شلوغ می‌شه که وقت بازگشت ماست ...! شما هم اگر دلتان خواست، تستش کنید. البته این را بدانید که دل کندن از خواب آن موقع صبح مثل این است که مجبورت کنند در آب‌هویج شنای قورباغه بروی. البته شاید تشبیه زیاد مناسبی نباشد ولی همین‌قدر که بدانید سخت است، کفایت می‌کند.
خیلی‌دور خیلی‌نزدیک
دوشنبه، ۱۰ مردادماه ۱۳۸۴
خب بالاخره فیلم «خیلی‌دور خیلی‌نزدیک» را هم دیدیم. جمیعا البته. بدک نبود، البته اون چیزی هم نبود که تو ذهن من بود و در واقع اون چیزی نبود که از آن در ذهن ملت و از جمله من، ساخته بودند! البته شاید هم فیلم آخرش بوده و ما هیچی حالیمون نشده که این را هم بعید می‌دانم! هر چه باشد کم‌کم داریم برای خودمان یک پا «منتقد» می‌شویم! کی به کیه.
تکمیل: مثلا اومدم در این پست یک‌کمی خوشمزه‌بازی در بیارم. نشد. حسش نبود و نیست. کلا این روزها حالم خوش نیست. با سینما و پیتزا پارک رفتن هم درست نمی‌شود. موضوع خفن‌تر از این حرف‌هاست. فعلا که باید صبر کرد ...